تبليغاتX
سپر بلای ایران


سپر بلای ایران

منتسبات فرهنگی

یه خبر خوش ...


سالی دوبار ، نوبت من میشه که برای خون گیری برم انتقال خون ، اونجا هم دفعه های قبل ، توی کیسه های نوزادی از من خون می گرفتن ( برای استفاده کوچولوهایی که مشکل خونی دارن ) ...

سیزده آبان که نوبت شش ماهۀ دومم بود ، رفتم و با کمال تعجب کیسه  بزرگسال کنار تختم دیدم !

از خانمه که عالّتش رو پرسیدم ، گفت : نیـازی برای نوزادها اعلام نشده ...

خـدا کنـه همیشـه اینطـور بـاشه .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388| ساعت 12:42| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیشب سر شام ، صحبت از گذشته شد ...

یاد کسایی که بودن و نیستن ...

امروز هم تو تاکسی ، یهو یاد اون حرفا افتادم ...

کاش اینهمه سال ، به این تندی نمی گذشت ...

کاش شاهرخ (1) زنده بود و باز جیغ آسفالت کوچه رو با بلبرینگ های ماشین چوبیش درمیآورد ...

کاش مهندس (2) زنده بود و باز موقع اجرا دلمون هری می ریخت پایین وقتی از لای پرده ، تو ردیف جلو می دیدیمش ...

کاش حاج حسن (3) زنده بود و باز از مکه رفتنش می گفت که چه جوری از احتمال صفر به صد رسید و رفت ...

کاش بهمن آقا (4) زنده بود و باز برای شیرین کاری های افشین ، با اون حالت مردونه دست جلوی دهنش می گرفت و از ته دل می خندید ...

کاش رحمان (5) زنده بود و باز وقتی می رفتم پیشش ، ازم می خواست یه نگاه به کامپیوتر خرابش بندازم ...

کاش حمید (6) زنده بود و باز پنجرۀ خوابگاه صداو سیمای ارومیه رو باز می کرد و داد می زد : خدا  سلام ...

کاش سیامک (7) زنده بود و باز سر تمرین قهر می کرد تا دوباره خودش با خنده بر گرده ...

کاش مسعود (8) زنده بود و باز ماشین قدیمی باباشو برمی داشت تا با بچه های دانشکده بریم پشت مزرعه نمایشی ، سنجاقک و پروانه بگیریم ...

کاش همه زنده بودن ...


1) شهید شاهرخ صمدیان ، همبازی دوران کودکی .

2 ) مرحوم مهندس داوود جلایی ، باغبان تئاتر اردبیــل .

3 ) شهید حاج حسن فصاحتی ، دوست و هم دانشکده .

4 ) مرحوم مهندس بهمن آقالار ، دوست و هم دانشکده .

5 ) مرحوم رحمان پرواسی ، دوست و همکار ( گریمور ) .

6 ) مرحوم سید حمیدرضا کبریایی ، دوست و همکار ( بازیگر ) .

7 ) مرحوم سیامک باقری ، دوست و همکار ( بازیگر ) .

8 ) مرحوم مسعود ناصرآزاد ، دوست و هم دانشکده .

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388| ساعت 22:29| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پیرزن روی صندلی کنار پنجره ، خوابش برده بود و گربه داشت با گلوله کاموایی که روی زمین افتاده بود بازی می کرد .

نخ رو با پنجولهای تیزش کشید و کاموا از زیر دست پیرزن در رفت ، باز شد و باز شد ، تا رسید به خط اولش .

یهو یکی از میل های بافتنی سرید و افتاد روی سرامیکها و دنگی صدا کرد .

پیرزن چرتش پاره شد ...

از رو صندلی پرید پایین و دوید طرف در ...

یه دختر کوچولو با موهای دم اسبی از جلوی آیینه قدی ، تندی رد شد ...

« مامان ، مامان ... باز گربه اومده تو اتاقم ...»

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388| ساعت 21:51| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

    

1 - « آرتور بنجامین » : طرز تفکر و عمل هر کس رو میشه از روی کتابهایی که میخونه استنباط کرد .

2 نیروهای متفقین از کتابخانه شخصی « آدولف هیتلـر» پیشوای رایش ، بیش از سه هزار جلد کتاب از مجموعه آثار شکسپیر و درام های مشهور گرفته تا کتابهای فلسفی جمع آوری و به آمریکا و فرانسه منتقل کردند .

3 - « آرتور بنجامین » توسط نیروهای آلمانی در زمان اشغال فرانسه به قتل رسید .

4 پیدا کنید مرا ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388| ساعت 17:23| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فکر کنین تصادف کردین ، مقصر هم شمایین ، ولی طرف پیاده میشه و شروع می کنه به عذرخواهی ...

فکر کنین توی صف نونوایی هستین و نونوا از شما می پرسه چند تا میخوایین ، و کسی هم که جلوتر از شماست فکر می کنه نوبت شماست ...

فکر کنین سر کلاس ، یه سوال الکی از استاد می پرسین و اتفاقا سوال مرتبط و شاهکاری از آب در میاد و استاد کلی از حضور ذهن شما تشکر می کنه ...

فکر کنین یکی از بستگان ، شما رو در حال خرد کردن اسکناس درشتی از کاسه یه گدا دیده و تو جمع خانوادگی کلی از حاتم بخشی تون تعریف و توصیف می کنه ...

فکر کنین مطلبی از یه نویسندۀ گمنام تو وبلاگتون گذاشتین و همه دوستاتون براتون گل و بلبل میدارن و از توانایی هاتون تعریف می کنن ...

فکر کنین به خاطر زکام ، چشماتون آبریزش داره و دوستتون خیال می کنه به خاطر فوت پدرش دارین گریه می کنین ...

فکر کنین برای کاری به یه اداره رفتین و دوستتون که اونجا کار می کنه خیال می کنه برای دیدن اون اومدین ...

فکر کنین ...

فکر کنین تا کی می تونین پشت این نقاب ها دوام بیارین ...

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388| ساعت 21:39| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

- غرفۀ « ج » رو تو نمایشگاه دیدی ؟

- نه ! کدوم ور بود ؟

- کتاب های « الف » رو دیدی ، پنجاه درصد تخفیف داشت ...

- جدّی ؟!؟ پس چرا من ندیدم ؟!؟

- فیلم آموزشی غرفۀ « ب » رو که دیدی حتما !؟

- نه ! کدوم سالن ؟

- جزوه نمایشگاه رو چی ؟ نکنه اونو هم نگرفتی !؟

- نه !!! تعطیل شد ، بیرونمون کردن ...

- میشه بپرسم برای چی رفته بودی پس ؟!؟

- ........... !

----------------------------------

پ . ن . ( به قول بعضی ها ! ) : زندگی هم همینه ، لطفا اعتراض نکنین !!!

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388| ساعت 16:47| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اجّی مجّی ، لا ترجّی ...


طلسم ، ورد ، دعــا ، رمـل ، سحر و جادو ...

خیلی ها هستن که وقتی دلشون برای درگذشتگانشون تنگ میشه ، آرزو می کنن کاش قدرتی داشتن تا اونا رو به زندگی برگردونن ...

بعضی ها میخوان منافـذ ورود غم و فقر و بدبختی رو به زندگی شون بگیرن ...

عده یی هم علاقمندن که سرنوشتشون رو از سر بنویسن ، همونطور که دلشون میخواد ...


این وسط هم طایفۀ رمّال و کف بین و دعانویس و عزیزان دیگه خرج زندگی شون تأمین میشه ...

حالا به دور از این فضای متافیزیکی مجعول ، اگه قدرت انجام فقط یه کار خارق العاده رو داشتین ، چکار می کردین ؟!؟

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388| ساعت 23:47| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رفته بودم آب معدنی بگیرم ، یهو یاد فیلم Dersu uzala  افتادم ...

اونایی که فیلم رو دیدن می دونن چرا !

Dersu  یه شکارچی پیر جنگل نشینه که با زندگی شهری اخت نداره ، به خواسته کاپیتان نظامی فیلم ، با اون به شهر میره و از اتفاقاتی که اونجا میفته دلش می گیره ...


یکی از اون اتفاقا ، دیدن صحنه خرید همسر کاپیتان از گاریچی آب فروشه که درسو با عتاب به اون میگه : تو حق نداری آب رو بفروشی ، توی جنگل چشمه ها پر آبن ! آب که فروختنی نیست ...


البته آخرش هم درسو میذاره و از شهر میره ، به طرف جنگل ...

ولی تفنگ اهدایی کاپیتان ، کار دستش میده و آدمای طماع ، به خاطر تصاحب تفنگ ،  می کشنش .

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388| ساعت 9:9| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قرار بود برای صحنه ای اساسی از فیلمم یه خونه قدیمی پیدا کنم که ایوان با تارمی مشبک هم داشته باشه ( این قصه مال چند سال پیشه و هر دو بازیگر اون فیلم ، فوت کرده اند ) .

کلی فکر کردیم تا این که یادم افتاد مدرسه زمان ابتداییم ( یا همون دبستان ) که یه ساختمون خیلی قدیمی بود ، یه همچی قسمتی داشت و هنوز هم پابرجاست .

خلاصه ، بعد نامه نگاری ، از آموزش و پرورش اجازه گرفتیم و قرار شد بریم مدرسه برای تعیین محل های فیلم برداری .

راه افتادیم با مدیر تولید و رفتیم اونجا ...

قدم که توی حیاط مدرسه گذاشتم احساس کردم جمع و جورتر شده ، ولی بناهای اطراف سرجاشون بودن ، ظاهرا من بزرگتر شده بودم !

از پلّـه های سنگی تراش خورده که زمانی جای بازی خودم و همشاگردی هام بود بالا رفتیم و رسیدیم پشت در چوبی بزرگ و قدیمی « دفتـر مدرسـه » ...

دستم بالا رفت تا در بزنم ...

یه آن با خودم فکر کردم ، وقتی درو باز کردم باید چی بگم ؟

بگم : آقـا اجازه ؟؟؟

زانوهام لرزید ...

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388| ساعت 21:13| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

( فرمـــان )

به سردور گفتا که ای نامور                   وی اندر میان سپه ، پایور

در اندیشه شو چاره یی ساز کن               رهی نو نمایان و انباز کن

که مارا نباشد دگر راه پیش               درین پایدامیم و دل ریش ریش

به پاسخ بگفتا هم اندر زمان                که ای نامور شاه پیر و جوان

گر از جست و جو ، ایچ ناید به دست    بگیریم تیری دگر را به شست

نماند چو مرغی به برزن به جا             نبینی که تخمش شود گورزا

چو تخمی نماند دگر باک نیست     که آن تخم ،جز توده یی خاک نیست

بشد شاد گوراد و رخ برشکفت              به سردور بس آفرینها بگفت

پس آنگه وزیران به نزدیک خواند           سخنها ز گفتار سردور راند

بگفتا سواران بتازند تیز                    که سیمرغ را نیست راه گریز

کنند آنچه فرمان شاهست ، راست            نمایند هر آنچ کورا سزاست

دگر باره در دشت راندند زود           همانسان که شان شاه فرموده بود

سناندار و شمشیرباز و سوار               بدنبال مرغان برون از شمار

به هر جا که از ماکیان یافتند                      به زیر سم باره انداختند

ز مرغان بریدند سر یکسره                  کشیدند بیرون دل و حوصله

* * * * * *

با تقدیر از همه دوستانی که توی این چهار پنج پست ، دلگرمی دادند و ایرادها و اشکالات رو گوشزد کردند ، این آخرین پست از گزیده های افسانه تولد سیمرغ بود و به دلایلی از گذاشتن قسمتهای باقی مانده تا زمان چاپ اثر ، معذورم %

پایدار باشید .

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388| ساعت 11:31| توسط شاهد مجتهدزاده اردبیلی| |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قالب وبلاگ : فقط بهاربيست